بعد از یک شب زنده داریِ خسته کننده و تنهاگونه در کنج بلاگفا و یک مقدار مچالگیِ روحیِ حسابی، چشمانم گرم شده بود که در خواب فرو روم تا کمی روحم از زندگی جدا شود. یک ربعِ ساعت بیشتر نبود که سرم گرمِ خواب شده بود؛ ناگهان تلفن خانه مان به صدا درآمد. وسط خواب و بیداری داد زدم: جواب ندید. جانان است. خودم میخواهم حرف بزنم. تماس گرفته که صدای من را بشنود. و دویدم تا گوشی را بردارم. وقتی می خواستم جواب بدهم؛ تازه دو هزاری ام افتاد که اولا جانان دیگر نمیخواهد صدایت را بشنود، ثانیا گیریم که بخواهد بشنود، شماره ی تلفن خانه را ندارد. همین که فهمیدم جانان نیست، دیگر جواب ندادم. نمیدانم آنی هم که زنگ زد، که بود ولی کلی فحشِ ملس دادم که بعد از بیست و چند ساعت بیداری، این چنین دوباره مرا بی خواب کرد.
+ حتی وقتی پیامی روی گوشی ظاهر میشود، با اینکه مطمئنم جانان نیست، ولی هی ته دلم می گویم کاش او باشد.
+ فکر و خیالِ جانان با تک تک سلول هایم در هم آمیخته که حتی وسط خواب هم گمان می کنم حضرتِ یار است.
+ در تمام 24 ساعتِ شبانه روز، نهایتا دو ساعت میخوابم. آن هم چه خوابی! کاملا مقطع است و هر ده دقیقه یکبار بیدار می شوم. آخر هم این سردردهای ناشی از بیخوابی، مرا روانه ی گور خواهند کرد.
+ خدایا! حکمتت را شکر....
♥</a> نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت 10:31 توسط جیــــ❤ـــــــران:
ماهی و خرس گریزلی(75)...ما را در سایت ماهی و خرس گریزلی(75) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 86